Wood

میز

CONTENT WARNING: WARFARE, VIOLENCE

LANGUAGE: PERSIAN
WRITTEN AND TRANSLATED BY ASEFEH ZEINALABEDINI

 

یکی بود یکی نبود. روزگاری میزی چوبی بود که همانند بسیاری از میزها چهار پایه داشت. میز در گوشه اتاق مهمان ایستاده بود  با رومیزی گلداری که آن را می پوشاند و یک دستگاه تلویزیون توشیبا و ضبط صوت  دو رنگ مشکی قهوه ای بررویش. او میزبان بخشنده ای برای دیگرمهمانان هم بود. گاهی میزبان بشقابهای صورتی گلدار می شد و یا میزبان سفره و پارچی پر از دوغ خنک که با کاکوتی معطر شده بود.

خانه چهار اتاق داشت ولی از آغاز جنگ ، تمامی چهار نفر خانواده در اتاق پذیرایی بسر می بردند. این اتاق در کنار آشپزخانه قرار داشت که به حیاط خلوت تنگی منتهی می شد. در پایین پله های حیاط خلوت، دری به زیرزمین طویلی باز می شد که در هنگام اضرار به عنوان پناهگاه خانواده بکار می رفت. در طول هشت سال جنگ، رادیوی کوچکی در زیرزمین قرار داشت. رادیوی طبقه بالا آژیر قرمز را اعلام می کرد یعنی که جنگنده ها نزدیکند و به زودی زندگی شان بمباران خواهد شد و آنها ناچارند جایی امن برای پناه گرفتن بیابند. رادیوی زیرزمین آژیر سفید را اعلام می کرد یعنی جنگنده ها پس از بمباران، شهر را ترک کرده اند و اکنون زمان بیرون آمدن از پناهگاه ها و یافتن خرابه هاست.

خانواده همواره گوش بزنگ بود و رادیو، شبانه روز روشن. چند ساعت سکوت زندگی عادی باورکردنی نبود چرا که جنگنده ها جایی همان اطراف در حال برنامه ریزی برای به هم زدن آرامش زندگی روزمره بودند.

افراد خانواده عادت داشتند که روزی چند بار به زیرزمین فرار کنند. آنها حتی یک تختخواب در زیرزمین قرار دادند تا بچه ها در امنیت بازی کرده و یا بخوابند. اما شب هنگام چه می کردند؟ هواپیماها در تاریکی شب نیز آنها را راحت نمی گذاشتند. اگر به خواب عمیق فرو می رفتی و آژیر قرمز را نمی شنیدی، شکست دیوار صوتی ممکن بود شوک بزرگی  وارد کند. صدای سهمناک شکستن دیوار صوتی پنجره ها را می لرزاند و فرو می ریخت. اگر با وحشت از خواب می پریدی ممکن بود دچار حساسیت پوستی، گریه، شوک و عدم کنترل ادرار شوی و هیچ کدام از اینها در برابر تلاش برای زنده ماندن اهمیتی نداشت.

تنها پناه خانواده در تاریکی شب، میز چوبی مهربان بود. میز بمانند درخت بلند پیر، بخشندهبودو پابرجا و سایه همیشگی اش بر روی خانواده گسترده. میز زنده بود و تنها امید و پناهگاه خانواده و مایه احساس امنیت.

نیمه شبی، دختر چشمانش را باز کرد و پدرش را بالای سرش دید که گوشهای دختر را گرفته . دخترک وحشت زده فکر می کرد این یک کابوس است. سرش را به سمت چپ برگرداند. برادر کوچکترش کنارش خوابیده بود و مادرش سعی می کرد پسر کوچکش را پناه دهد.

تنها کلماتی که دختر توانست با صدای وحشت زده به زبان آورد این بود: “آژیر قرمز است؟”

پدر نجوا کرد: “بله”! خانواده باید در تاریکی و سکوت می ماندند. هر نقطه روشنی، هدف بمباران قرار می گرفت! آن شب بمبها سر و صدای زیادی براه انداخته و زمان زیادی را صرف تخریب شهرکردند. پدر و مادر که پناهگاه زنده ی فرزندانشان بودند دیگر احساس خستگی می کردند.

ناگهان پدر گفت: “میز!” و بچه ها را با خود به زیر میز برد. آنجا زیر میز، مادر توانست پسر کوچکش را در آغوش بکشد و دختر توانست با دستهای خود گوشهایش را بگیرد.ناگهان احساسیت مسؤلیت دختر را فرا گرفت. او عروسک مو مشکی چشم سیاهش را جا گذاشته بود. اوه، نه این قانون جنگ نیست تو باید تا آخرین نفس به دیگری کمک کنی و نمی توانی آنها را جا بگذاری!

دستهایش را بکنارش گذاشته، آماده شد تا از جایش بجهد تا جان عروسک را نجات دهد که ناگهان شوک انفجار ته دلش را خالی کرد. دختر هراسناک دستانش را روی گوشش گذاشته و دعا کرد که عروسک سالم بماند. در حالی که با هراس و اضطراب دست و پنجه نرم می کرد، احساس کرد که عروسکش در تاریکی در آغوشش جای گرفته است.

مثل همیشه پدر ناجی بود و میز، پناهگاه امنشان .

*****

The Table

 

The table was made out of wood. It had four feet just like any other table. Sitting in the left corner of the guest room, the table was covered by a floral table cloth – on it were a red TV and a light …stereo, a red Toshiba TV set and a light brown and black stereo set. The table was often a generous host to other guests – sometimes plates of pink rose china plus sofre and a jug of cool eyran garnished with thyme.

 

The house had four rooms but the family had only resided in the guest room since the war started. The guest room was also next to the kitchen which opened out to the tight backyard. Downstairs from the backyard there was a way to the long basement.

 

Over time, the family left a small handy radio underground. The radio upstairs was used for the Red Alarm – warning them that the planes were close by and that bombs would fall on their lives soon. It warned them that they would have to find refuge. The radio downstairs was used for the White Alarm, announcing that the planes were gone after the bombs had rained down. Now, it was time to come back and find the ruins.

 

The family was living on high alert. The radio was always on. You had to listen carefully. You could not take a few hours of quiet normal life for granted. The planes were somewhere around planning to ruin the normality. The family was used to running to the basement several times every day. They even left a bed there so the children could sleep or play in safety.

 

But what about the night time? War planes also flew overnight. If one fell asleep and missed the red alert, the breaking of the sound barrier would come as a big shock. The noise was sharp, making the windows shake or smash. Waking up in horror caused skin rash, crying, terror or loss of bladder control. However, none of that mattered when your only thought was surviving day-by-day.

 

The only shelter for the family overnight was the big, kind wooden table. He was so generous, like a huge old tree. Standing on his feet, sharing his endless shade with the family. The table was alive and their only hope. It was the closest shelter for refuge.

 

Once after midnight, the girl woke up feeling heavy. She found her dad blocking her ears with his hands. She was petrified thinking it is a nightmare. She tried to turn her head to the left. Her young brother was sleeping next to her. She found mum covering his ears.

 

The only words she could babble were: “Is it the Red Alert?”

Dad whispered: “Yes”. They had to stay in the dark and silence. Any light would have been considered a target for bombing. That night, the bombs made a noisy party! The planes took a long time to destroy the city. Mum and Dad were getting tired acting as live shelter over their children.

Suddenly, Dad said: “Table!” And they dragged the children under the table. There, Mum could hold her young son’s body in her arms and the girl had her hands free to block her ears.

 

Then a feeling of responsibility kicked in – she could not find her black-eyed doll! Oh no, no this is not the rule of war! You should help others as long as you breathe. You cannot leave them behind.

 

Her hands fell to her lap. She was ready to jump out to save her doll when the explosion of a bomb broke into her heart! She was scared now, her hands back on her ears, hoping her doll would be safe. Filled with shock and worry… she found her doll put in her arms in the dark.

 

Dad was the saviour, while the table was their shelter.